نویسنده: سامان خسروی
کُردِ «تقریباً شبیه» (به تعیر هومی بابا)، همان چهرهای است که مرکز با آغوش باز به روی صحنه میآورد، چون هم میتواند در ویترین رسمی «وحدت در کثرت» بدرخشد و هم هیچ خطری برای روایت مسلط نداشته باشد. او بهقدر کافی کُرد است که رنگ و تنوع فرهنگی را نمایندگی کند، اما نه آنقدر که به مطالبات سیاسی یا هویتی ملت کورد اشارهای جدی داشته باشد. این دوگانگی، او را به پلی یکطرفه میان حاشیه و مرکز بدل میکند؛ پلی که جریان فرهنگ و نمادها را از حاشیه به مرکز میآورد، اما هرگز امکان جریان معکوس را نمیدهد. چنین موقعیتی برای مرکز، بهترین سناریو است، زیرا میتواند تصویر «پذیرش تنوع» را بدون تغییر در ساختار قدرت به نمایش بگذارد. در عین حال، برای هنرمند، این مسیر بیشترین فرصت را برای دیدهشدن و کمترین هزینه را از نظر سیاسی دارد. نتیجه آن است که «کُرد بودن» به یک نشانه تزئینی بدل میشود، نه به نیرویی برای تغییر.
هومی بابا در مقالهٔ کلاسیک «دربارهٔ تقلید و انسان: دوگانگی گفتمان استعمار» توضیح میدهد که استعمار تنها با قهر و اجبار نظامی پابرجا نمیماند، بلکه با ابزارهای نرم و پیچیدهای مانند «تقلید (mimicry)» استمرار پیدا میکند. در این فرآیند، سوژهٔ استعمارشده به «تقریباً شبیه» استعمارگر تبدیل میشود (almost the same, but not quite). این شباهت ناقص از یک سو نشاندهندهٔ نزدیکی و از سوی دیگر تأکیدی بر فاصله است. نتیجه این است که «دیگری» هرگز بهطور کامل در فرهنگ غالب حل نمیشود، اما به اندازهای شبیه میشود که تهدیدی برای نظم موجود ایجاد نکند. بابا این وضعیت را نوعی بازی دوگانه میداند: «شباهت» موجب پذیرش نسبی میشود و «تفاوت» باقیمانده تضمین میکند که ساختار قدرت تغییر نکند. این فرآیند برای مرکز، ابزاری کارآمد برای کنترل است. او «دیگری» را به رسمیت میشناسد، اما نه بهعنوان یک هویت مستقل و برابر، بلکه بهعنوان نسخهای تعدیلشده که قابلیت ادغام در گفتمان غالب را دارد.
در ایران، این الگو را میتوان بهوضوح در نحوهٔ برخورد مرکز فارسمحور با ملتهای غیرفارس مشاهده کرد. فرهنگها و زبانهای غیرفارسی پذیرفته میشوند، اما تنها در صورتی که در چارچوب روایی ملی و زبان فارسی بازآفرینی شوند. موسیقی ملی این ملتها ممکن است روی صحنههای بزرگ اجرا شود، اما روایت، نماد و حتی زبان اجرا اغلب از قبل توسط مرکز تعیین شده است. در چنین ساختاری، «دیگری» به عنوان یک عنصر زیباییشناسانه و تزئینی وارد میدان میشود، نه به عنوان حامل یک روایت مستقل و برابر. لباسهای ملی، سازهای ملی و زبانهای غیرفارسی به عنوان نشانههای تنوع به کار گرفته میشوند، اما معنای سیاسی و تاریخیشان یا حذف میشود یا به شکلی بیخطر بازتعریف میگردد. این فرآیند نه تنها قدرت چانهزنی فرهنگی ملتها را کاهش میدهد، بلکه آنها را به بخشی از پازل تبلیغاتی «ایران واحد» بدل میکند، پازلی که مرکز هم معمار آن است و هم بهرهبردار اصلیاش.
سهراب پورناظری، هنرمند «کُرد» اهل کرمانشاه، نمونهای زنده از این منطق است. او در خانوادهای متولد شد که موسیقی کوردی و ساز تنبور بخشی جداییناپذیر از زندگیشان بود. اما مسیر حرفهای او، بهویژه در دو دههٔ اخیر، نشان میدهد که چگونه یک هنرمند با ریشهٔ ملی مشخص، هویت خود را در قالبی ایرانمحور بازتعریف میکند. پورناظری بارها در گفتار عمومی خود، مانند جملهٔ «هر کُردی ایرانی است»، بهطور آشکار هویت کوردی را ذیل هویت ملی ایران تعریف کرده است. این موضعگیری، از منظر یک تحلیل پسااستعماری، نمونهای روشن از «تقلید استعماری» است: تأیید ریشههای ملی اما مشروط به پیوند با روایت غالب و مشروعیتبخش به مرکز.
در آثار موسیقایی او، استفاده از ملودیها و ریتمهای کوردی کاملاً مشهود است، اما این عناصر معمولاً در چارچوب فارسی و ساختار موسیقی کلاسیک ایرانی یا پاپ تلفیقی بازآفرینی میشوند. این انتخاب، بار سیاسی و اعتراضی موسیقی کوردی را کاهش داده و آن را به بخشی از زیباییشناسی فرهنگی ایران تبدیل میکند که برای مرکز قابلقبول و حتی جذاب است. نمونههای شاخص این روند را میتوان در پروژههای مشترک پورناظری با امثال همایون شجریان دید، جایی که رنگوبوی کوردی در ملودیها باقی میماند، اما زبان اجرا و پیام کلی اثر، کاملاً ایرانمحور است. این دقیقاً همان ویترین فرهنگی است که مرکز برای نمایش «وحدت در کثرت» به آن نیاز دارد.
هومی بابا از «هیبرید فرهنگی» سخن میگوید: فردی که مرزهای هویتی را میپیماید اما از آنها عبور نمیکند. پورناظری در مقام یک هیبرید، توانسته است هم در جشنوارههای رسمی داخلی حضور یابد و هم در رویدادهای جهانی بهعنوان نمایندهٔ موسیقی «اقوام» معرفی شود. اما در هر دو بستر، زبان و چارچوب روایی، یکسان و ایرانمحور باقی میماند. این هیبرید بودن، برای مرکز یک مزیت استراتژیک دارد. او پلی میشود که حاشیه را به مرکز وصل میکند، اما ترافیک این پل یکطرفه است: از حاشیه به مرکز. جریان روایتها و نمادها از مرکز به حاشیه بازنمیگردد، بلکه فرهنگ حاشیهای به مصالحی برای تقویت روایت ملی بدل میشود.
مقایسهٔ تجربهٔ پورناظری با هنرمندان باسک و کاتالان آموزنده است. در اسپانیا، بسیاری از هنرمندان این مناطق برای دستیابی به شهرت ملی، زبان بومی خود را کنار گذاشتند و آثارشان را به اسپانیایی اجرا کردند (Conversi, 1997). این تغییر جایگاه عمومیشان را ارتقا داد، اما پیوندشان را با گفتمانهای استقلالطلبانه قطع کرد. در عمل، آنها به چهرههایی فرهنگی تبدیل شدند که برای نمایش «وحدت اسپانیا» به کار گرفته میشدند، حتی اگر در زندگی شخصی همچنان به ریشههای بومی خود افتخار میکردند. این انتخاب، اغلب آگاهانه و بهمنظور دسترسی به بازار گستردهتر و منابع مالی بهتر صورت میگرفت، اما بهای آن، سکوت یا تعدیل مواضع سیاسی بود. همانگونه که در مورد پورناظری میبینیم، چنین هنرمندانی نه بهطور کامل از هویت بومی خود دست میکشند و نه آن را بهعنوان ابزار مقاومت فعال به کار میگیرند، بلکه آن را در قالبی بیخطر بازآرایی میکنند تا هم برای مرکز پذیرفتنی باشد و هم برای مخاطب بومی آشنا. این وضعیت، موقعیتی دوگانه ایجاد میکند: شهرت و پذیرش گسترده در سطح ملتِ استعمارگر، در برابر فاصلهگیری از نقش بالقوه بهعنوان صدای سیاسی یا فرهنگی ملت خویش.
این پدیده را میتوان به استعمار کلاسیک نیز تعمیم داد، جایی که بومیان با کت و کراوات روی صحنه میآمدند تا «متمدن» جلوه کنند (Thomas, 1994, pp. 58–۶۰). در استعمار فرهنگی معاصر، هنرمندانی چون پورناظری با لباس و ملودی ملی خود روی صحنه میآیند، اما چارچوب و پیام اجرا از پیش توسط مرکزِ استعماری نوشته شده است. مرکز چنین هنرمندانی را بهعنوان نماد تساهل و تنوع فرهنگی معرفی میکند. این تصویر برای مصرف داخلی و خارجی ارزشمند است، زیرا نشان میدهد که «همه جا برای همه وجود دارد» -اما در واقع، این حضور بیشتر به تقویت نظم موجود و کاهش بار اعتراضی فرهنگهای غیرحاکم کمک میکند.
این بحث قصد ندارد تواناییهای هنری پورناظری را تماماً نادیده بگیرد. او سهم مهمی در معرفی سازها و ملودیهای کوردی به مخاطبان گسترده داشته است. اما باید پرسید این معرفی تا چه حد بازتابدهندهٔ واقعیتها و مطالبات هویت کوردی است و تا چه حد بخشی از پروژهٔ فرهنگی مرکز محسوب میشود. هومی بابا یادآور میشود که تقلید همیشه شکافی کوچک باقی میگذارد که میتواند به مقاومت بدل شود. پرسش اینجاست که آیا پورناظری خواهد توانست از این شکاف برای بازنمایی صریحتر هویت کوردی بهره بگیرد یا «کُردِ تقریباً شبیه» بودن را همچنان بهعنوان مسیر امن و پربازده ترجیح خواهد داد؟ تجربه نشان داده که او میخواهد یک «کُرد تقریباً شبیه به فارس» باقی بماند و باقی خواهد ماند.
References
Bhabha, H. K. (1984). Of mimicry and man: The ambivalence of colonial discourse. October, 28, 125–۱۳۳.
Thomas, N. (1994). Colonialism’s culture: Anthropology, travel and government. Princeton, NJ: Princeton University Press.
Conversi, D. (1997). The Basques, the Catalans and Spain: Alternative routes to nationalist mobilisation. Reno: University of Nevada Press.
