کرماشان و پارادوکس امنیتِ ایرانی: از مرکزگرایی تا امکان‌های مقاومت

نویسنده: سردبیر

در بطن یک تقابل تاریخی میان ایران و اسرائیل، پرسشی بنیانی خود را تحمیل می‌کند: چگونه ممکن است جغرافیایی همچون کرماشان -که در تمامی سطوح اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در حاشیهٔ انکارشدهٔ سیاست‌گذاری قرار گرفته- در بطن راهبردهای نظامی ایران ایفای نقش کند و تا مرز قربانی‌شدن پیش رود؟ این تناقض بنیادی، پرده از شکاف عمیقی میان مرکز و پیرامون برمی‌دارد؛ شکافی که نه‌تنها محصول نابرابری ساختاری، بلکه ناشی از ناکارآمدی ریشه‌ای دکترین امنیتی ایران است که پایداری خود را بر قربانی‌کردن پیرامون بنا نهاده بود. کرماشان، که در گفتمان رسمی نه توسعه یافته و نه به رسمیت شناخته شده، در مواجهه مستقیم با حملات اسرائیل، پس از پایتخت ایران، بیشترین آسیب‌ها را متحمل شد؛ امری که نشان می‌دهد حاشیه، تنها به‌مثابه سپری برای حفاظت از مرکز فهم شده بود. اما اکنون که حتی مرکز نیز در امان نمانده، این دکترین عملاً فروپاشیده و خود را از درون نقض کرده است. چنین وضعیتی، فراتر از شکست‌های استراتژیک و تاکتیکی، نشانهٔ افول مشروعیتی‌ست که از ابتدا بر مبنای انکار تعلقِ پیرامون بنا شده بود. این پارادوکس امنیتی، امروز به بحران معنا و تعلق دامن زده و ناگزیر روندهای جدیدی از بازاندیشی در باب هویت سیاسی و حقانیت حکمرانی را در دستور کار خواهد گذاشت.

«کرمانشاه،سینهٔستبرایراناسلامی»!

در معماری ژئوپلتیک ایرانی، کرماشان نه یک «استان» بلکه یک «سنگر» تلقی شده است: «سینهٔ ستبر ایران اسلامی»، که باید در برابر هجمه‌های دشمنان سپر باشد؛ اما این سینهٔ ستبر، خود از درون شکسته، طرد و فراموش شده است. وقتی که سیاست امنیتی به‌جای آن‌که از بطن توسعه، مشارکت و عدالت اجتماعی برخیزد، بر محور مهارِ تهدیدهای مفروض یا محتمل بنا شود، پیامد آن چیزی جز تبدیل سرزمین و ساکنانش به ابزارهای مصرف‌شوندهٔ قدرت نیست. آن‌چه امروز در کرماشان می‌بینیم، دقیقاً ثمرهٔ چنین منطق معیوبی‌ست: استانی که نظامی شده اما توسعه نیافته، میدان جنگ شده اما طرف گفت‌وگو نیست، سربازخانه شده اما شهر نمانده است.

اما چرا کرماشان طرد شده؟ با یک منطق اقتصادی-توسعه‌ای سده مشخص می‌شود که در سال‌های اخیر نرخ بیکاری استان کرماشان ۱۲٫۳٪ گزارش شده -بالاتر از میانگین کشوریِ ۸٫۱٪ است؛ و برخی منابع نرخِ ۱۸٫۲٪ را برای آن ذکر کرده‌اند که هنوز بیشترین نرخ در کشور است. در همین حال، شاخص نارضایتی اقتصادی در کرماشان حدود ۵۱٪ بوده که نشانگر فشار شدید معیشتی است . پیام روشن است: حاشیه‌ای که قرار بود برای امنیتِ مرکز هزینه پرداخت کند، خود در عمق بحران امنیتِ اقتصادی قرار دارد. از سوی دیگر نرخ مطلق فقر در این استان حدود ۳۷٪ است؛ این در حالی است که میانگین کشوری حدود ۳۱٪ است. این نابرابری آشکار می‌سازد که چگونه امنیت‌محوری بدون توسعهٔ متوازن، استفادهٔ ابزاری از کرماشان برای تأمین امنیت مرکز بوده است. 

در این منطقِ نابرابر، مفهوم «امنیت» از معنا تهی شده و به «نظم» تقلیل یافته است؛ نظمی که بر پایهٔ موازنهٔ ترس و مراقبت شکل می‌گیرد، نه بر عدالت و به‌رسمیت‌شناختن. کرماشان، در چنین صورتی، همواره در موضع «مرزبان» تعریف شده، اما نه از آن‌گونه مرزبانانی که برای مردم خود می‌ایستند، بلکه همچون حاشیه‌ای که باید هزینهٔ حفاظت از مرکز را بپردازد. موشک‌هایی که از سوی اسرائیل فرود آمدند، دقیقاً مسیر این منطق معکوس‌شدهٔ امنیت را ترسیم کردند: مرکز می‌خواست خود را حفظ کند، آن هم با برون‌سپاری تلفات به پیرامون.

اما این پرسش پیش می‌آید که مگر سرمایه‌گذاریِ عظیم نظامی در کرماشان، بُعدی از توسعه نیست؟ اینجاست باید از «سرمایهٔ انضباطی» سخن گفت. انضباط، در معناشناسی فوکویی خود، شکلی از قدرت است که از طریق مراقبت، نظارت، آموزش، و تهدید عمل می‌کند؛ اما در کرماشان، این انضباط نه در جهت ارتقاء شهروندی، بلکه برای مدیریت زیست‌سیاسی بدن‌های مطیع به‌کار گرفته شده است. انباشت نهادهای نظامی، پایگاه‌های سپاه، مانورهای امنیتی و گفتمان‌سازی‌های دائمی دربارهٔ تهدیدهای مرزی، همه در خدمت بازتولید همین سرمایهٔ انضباطی‌اند؛ سرمایه‌ای که نه از مشارکت مردم، بلکه از حذف صدای آنان تغذیه می‌کند. در چنین ساختاری، کرماشان نه بخشی از ملت، که ابژهٔ ملت‌سازی ایدئولوژیک ایرانی است. البته این سرمایهٔ انضباطی، به‌واسطهٔ افزایش آگاهی‌های عمومی، بحران‌های اقتصادی مزمن، و تضادهای ژئوپلتیک، در حال فرسایش است. وقتی وعدهٔ «امنیت» نه‌تنها رفاه نیاورد، بلکه با فقر، انزوا و حملات خارجی هم‌زمان شد، مشروعیت دکترین امنیتی زیر سؤال می‌رود. تناقض میان نظامی‌سازی و توسعه‌نیافتگی، میان فداکاری و نادیده‌گرفته‌شدن، اکنون به نقطه‌ای بحرانی رسیده است که دیگر نه با سانسور، نه با شعار، و نه با مراسم‌های ملی‌گرایانه و مذهبی قابل پنهان‌کردن نیست.

کرماشانوشکستدکترینامنیتیایران

مفهوم سرمایه انضباطی، در عمل و در صحنه بحران، شکل عینی‌تری می‌یابد؛ به‌ویژه هنگامی که دولت ایران رویکرد خود را در مقابل حملات اخیر اسرائیل بر پایه مدیریت هزینه‌های سیاسی–نظامی قرار داد. در تحلیل نظم سیاسی حاکم بر ایران، ضروری‌ست مرزهای مفاهیمی چون «امنیت»، «منافع ملی» و «تمامیت ارضی» را نه به‌عنوان مفروضاتی خنثی و جهان‌شمول، بلکه به‌مثابه مفاهیمی ایدئولوژیک و تاریخی درک کنیم. آن‌چه ایران به‌عنوان امنیت ملی تعریف کرده، در عمل نظامی از اولویت‌بندی‌های منطقه‌ای، قومی و زبانی‌ست که در آن مرکز، همواره موضوع و محور امنیت بوده، و پیرامون، ابژهٔ تهدید یا سپر دفاعی تلقی شده است. کرماشان، در این میان، موردی روشن از این منطق سیاسی–فضایی است؛ منطقه‌ای که در عین توسعه‌نیافتگی، بالاترین چگالی استقرار زیرساخت‌های نظامی ایران را دارد، و در عین انکار فرهنگی و سیاسی مردمانش به عنوان کورد، بیشترین بارِ هزینه‌های جنگ را در بحران‌های داخلی و خارجی حکومت مرکزی تحمل می‌کند.

در جریان حملات اخیر اسرائیل به مواضع نظامی ایران، بار دیگر کرماشان و پیرامون آن به‌عنوان نقطهٔ برخورد و پاسخ‌گویی انتخاب شد. آنچه قابل تأمل است نه صرفاً وقوع این حملات، بلکه فقدان هرگونه بازنمایی از زیست مردم این منطقه در رسانه‌های رسمی، ادبیات امنیتی دولت و حتی نظام پشتیبانی امدادی پس از بحران است. این وضعیت یادآور سنتی‌ست که از دورهٔ پهلوی به بعد در ایران ریشه‌دار بوده: استفاده ابزاری از پیرامون، خاصه کوردستان، برای تأمین امنیت مرکز، بدون به‌رسمیت‌شناختن آن مناطق به‌مثابه فضاهایی با حق حاکمیت سیاسی، حق فرهنگی و حق زیستی مستقل.

اما نکتهٔ اساسی و پاردوکسیکال اینجاست که مشاهدهٔ اصابت موشک‌ها به مراکز حساس در پایتخت و ویرانی بخش‌هایی از زیرساخت‌های حیاتی تهران در درگیری اخیر میان ایران و اسرائیل، رخدادی است که تناقضی بنیادین در بنیان دکترین امنیتی ایران را آشکار می‌سازد. دکترین امنیتی ایران، به‌ویژه پس از پایان جنگ ایران و عراق، عمدتاً بر اساس منطق «دفاع از عمق» و «قربانی‌سازی پیرامون برای حفظ مرکز» بنا شده بود. در سال‌های اخیر نیز نیروهای نیابتی را همچون ابزارهایی برای افزایش عمق استراتژیک به کار برده بود. او تا می‌توانست تنش و درگیری را از مرکز دور کرد. این رویکرد –که با شکست نیروهای نیابتی نیز شکست خورد و دوباره عمق استراتژیکش را بر مبنای تهران استوار کرد- بر نوعی مرکزگرایی سیاسی-نظامی استوار است و عملاً حاشیه‌هایی مانند کرماشان، ایلام و اهواز را به مناطق ضربه‌گیر بدل کرده بود؛ نقاطی که باید بار اصلی حملات دشمن را به دوش می‌کشیدند تا پایتخت و نهادهای مرکزی مصون بمانند.

با این حال، حملات مستقیم اسرائیل به قلب پدافندی تهران – با عبور از تمام لایه‌های دفاعی مستقر در ایران و مراکز هشدار زودهنگام – نشان داد که این منطق دیگر کارآمد نیست. یعنی نه تنها حاشیه نتوانست همچون «سپر دفاعی» عمل کند، بلکه خود مرکز نیز در معرض ضربه قرار گرفت. این امر را می‌توان نوعی فروپاشی عملکردی در دکترین «ژئوپلتیک مرکز/پیرامون» دانست؛ به‌عبارتی، الگویی که به بهای عقب‌مانده‌نگه‌داشتن ساختاری پیرامون، وعدهٔ امنیت برای مرکز می‌داد، حالا دیگر نه برای پیرامون امنیت دارد و نه برای مرکز. درواقع وقتی یک نظام سیاسی، بقای خود را بر اساس تقدم امنیت بر عدالت، مرکز بر حاشیه، و پنهان‌سازی ضعف‌ها به‌جای اصلاح ساختاری بنا می‌گذارد، در لحظات بحرانی با تناقضی حل‌ناشدنی مواجه می‌شود: قربانی‌کردن پیرامون دیگر کافی نیست، زیرا مرکز نیز در معرض شکست است. و این، نه صرفاً یک ناکامی نظامی، بلکه افشای بحران در کلان‌روایت بقای ایرانِ متمرکزِ امن، در عصر پساتحریم، پسااعتراض، و پسااقتدار است.

کرماشانوفروپاشیکلان‌روایتِ «ایران»!

در پارادایم دولت–ملت مدرن ایرانی، کوردها نه به‌مثابه ملتی هم‌زیست، بلکه به‌مثابه سوژه‌هایی تابع تعریف شده‌اند؛ سوژه‌هایی که در گفتار رسمی باید در نقش «مرزدار»، «مدافع خاک»، یا در بهترین حالت، «اقلیتی وفادار» ظاهر شوند. این سیاست که به تعبیر بندیکت اندرسون بازتابِ «هم‌تصورشدگی عمودی» در ملت‌سازی مدرن است، در ایران همواره از نوع مرکز–محور بوده است؛ مرکز هم گفتمان‌ساز است و هم بهره‌بردار از امنیت. در نتیجه، کرماشان و مناطق کوردستان، همواره به‌مثابه ناحیهٔ خنثی‌سازی تهدید خارجی تعریف شده‌اند، نه به‌عنوان مناطقی که خود سوژهٔ امنیت باشند. موشک‌هایی که بر کرماشان فرود آمدند نه اشتباه تاکتیکی‌اند و نه تنها پیام به دشمن؛ آن‌ها نتیجهٔ منطق تثبیت‌شده‌ای هستند که در آن زندگی حاشیه-در اینجا کوردها- به رسمیت شناخته نمی‌شود، بلکه تنها مرگ حاشیه ارزش استراتژیک می‌یابد.

از منظر نظریهٔ استعمار داخلی (Internal Colonialism)، آنچه بر کرماشان گذشته نوعی «استخراج استراتژیک» از جغرافیا بود؛ همان‌طور که منابع طبیعی اهواز بدون توزیع عادلانهٔ سود به سراسر کشور صادر شد، امنیت فیزیکی مرکز نیز با هزینهٔ ناپایداری اجتماعی و زیرساختی حاشیه حفظ می‌گردید. در حالی‌که نرخ فقر چندبعدی در کرماشان از بالاترین‌های کشور است، و شاخص مشارکت سیاسی و فرهنگی کوردها در سطحی پایین باقی‌مانده، سرمایه‌گذاری نظامی در این مناطق روندی فزاینده داشته است. این تزاحم میان نظامی‌سازی و توسعه‌نیافتگی را نمی‌توان صرفاً نتیجهٔ اولویت‌بندی اقتصادی دانست؛ بلکه باید آن را بخشی از فرآیند خلع‌ید سیاسی یک ملت دانست؛ ملتی که در نظم ملی رسمی، نه با هویت خویش، بلکه در صورت‌های تحریف‌شده‌اش مجاز به بقاست.

وضعیت به گونه‌ای‌ست که درنتیجهٔ شکست دکترین امنیتی ایران، هم حاشیه (کرماشان) قربانی شد، هم مرکز ویران شد و کلان‌روایتِ ایرانِ امن و متمرکز با چالش روبرو می‌شود. در این چهارچوب، صحبت از بازتوزیع منابع یا «توجه بیشتر دولت» –که ادبیات اصلاح‌طلبانه اغلب مطرح می‌کند– ناکافی و انحرافی‌ست. مسألهٔ اصلی، نحوهٔ ساخت قدرت، امنیت و هویت در گفتمان ملی است؛ گفتمانی که در آن، حیات کوردی تنها در صورتی به رسمیت شناخته می‌شود که در خدمت ساختار حاکم باشد. در غیر این‌صورت، با صورت‌بندی‌های تهدید، تجزیه‌طلبی، یا بی‌ثبات‌سازی به حاشیه رانده می‌شود. نتیجه، یک وضعیت پارادوکسیکال است: کرماشان نه دشمن نظام است و نه مورد اعتماد کامل؛ نه مرکز است و نه در حاشیهٔ امن؛ بلکه منطقه‌ای در وضعیت تعلیق دائمی، که هم‌زمان باید بسوزد و سکوت کند. این چالش در کلان روایت «ایران متمرکز» که دکترین امنیتی‌اش را باید مرکز صورت‌بندی کند، با چالشی جدی است که منجر به بازاندیشی در منطقِ فضایی حاکم بر حکمرانی در ایران و همچنین سست شدن بنیان‌های «ملت‌بودگی» همهٔ مردم ایران خواهد شد؛ و کرماشان احتمالاً نقطه آغازش خواهد بود. چرا کرماشان؟

کدامامنیت؟کدامملت؟

از این‌رو، تحلیل وضعیت کنونی، به‌ویژه در پس حملات اخیر، نیازمند رویکردی ریشه‌ای‌تر است: آیا می‌توان از «امنیت» سخن گفت، در حالی که سوژهٔ امنیت‌زدا خود هیچ‌گاه به‌مثابه موجودی با حق حاکمیت دیده نشده؟ آیا می‌توان از ملت واحد سخن گفت، در حالی که بخشی از آن ملت تنها در وضعیت جنگ، بحران، یا سکوت مورد استفاده قرار می‌گیرد؟ و مهم‌تر از همه، آیا می‌توان کرامت انسانی را بر مبنای معادله‌ای طراحی کرد که در آن مرکز، حق بقا را از حاشیه وام می‌گیرد، بدون آن‌که متقابلاً چیزی بازگرداند؟ پاسخ به این پرسش‌ها، نه در بازتعریف وظایف دولت، بلکه در بازشناسی مشروعیت ملت‌های درون ساختار ایران نهفته است. چراکه این نوع مواجهه، رفته‌رفته شکافی عمیق در رابطهٔ میان دولت و مناطق پیرامونی ایجاد خواهد کرد؛ شکافی که نه صرفاً اقتصادی یا سیاسی، بلکه وجودی و هستی‌شناسانه است. ساکنان کرماشان، با مشاهده این‌که «امنیت ملی» تنها در صورتی معنا دارد که امنیت شخصی، اجتماعی و شهری آنان قربانی شود، به‌ناچار درکی تراژیک از جایگاه خود در ساختار ملی پیدا می‌کنند. به تعبیر آگامبن، زمانی که بدن انسان در معرض سیاستی قرار می‌گیرد که او را صرفاً به یک موجود زندهٔ قابل قربانی‌کردن فرو می‌کاهد، آن‌چه رخ می‌دهد، ورود به وضعیت «زندگی برهنه» است: زیستی که ارزش آن تنها از منظر مصلحت قدرت تعریف می‌شود، نه از حیث شأن انسانی.

از همین روست که کرماشان، در دل این منازعه نظامی، نه صرفاً هدف بمباران اسرائیل بلکه قربانی دولت مرکزی است. و این نکته‌ای‌ست که باید از سطح ژورنالیستی عبور کرده و وارد تحلیل فلسفی-سیاسی شود. چراکه پرسش اصلی این است: چگونه می‌توان از رنج این «شهر قربانی‌شده» تحلیلی ساخت که همزمان حامل نقدی بر عقلانیت امنیت‌محور مرکزگرایانه باشد و نیز بستری برای بازتعریف هویت ملی مردمان کرماشان فراهم آورد؟

کرماشانوطلیعهٔمقاومت

جایگاه کرماشان در نظم سیاسی ایران نه یک ضرورت ژئوپلتیکی، بلکه بخشی از یک منطق ساختاری و تاریخی است؛ منطقی که امنیت را نه از خلال گفت‌وگو با پیرامون، بلکه با انقیاد و حذف آن طلب می‌کند. اما همین منطق، اکنون با بحران بازنمایی و فرسایش مشروعیت روبه‌رو شده است، و از همین نقطه می‌توان امکان‌های مقاومت و صورت‌بندی آلترناتیو را پی‌گیری کرد. نخست، باید پرسید چرا کرماشان -با جمعیتی کورد، موقعیت جغرافیایی مهم، و سابقهٔ دیرینه در جنبش‌های عدالت‌طلبانه- به چنین جایگاهی در نظم امنیتی بدل شد؟ پاسخ، در همان گفتمان مرکزگرایانه‌ای‌ست که از دوران پهلوی دوم تا امروز، هرگونه تمایز فرهنگی، زبانی و سیاسی را نه به‌مثابه یک امکان، بلکه به‌عنوان یک خطر تصور کرده است. کرماشان همواره به‌جای آن‌که به رسمیت شناخته شود، تحت تدابیر انضباطی قرار گرفته: از سیاست اسکان اجباری و مهندسی جمعیت گرفته تا محروم‌سازی از توسعهٔ پایدار و بازنمایی کلیشه‌ای در رسانه‌های رسمی. در این معنا، «انضباط» صرفاً نظارت نیست؛ بلکه نوعی تولید فعالانهٔ بی‌قدرتی است.

از سوی دیگر، این وضعیت نشان می‌دهد که ایران چگونه سرمایهٔ انضباطی را به موتور اصلی بازتولید قدرت بدل کرده است. برخلاف سرمایهٔ اقتصادی که بر تولید و انباشت مادی استوار است، یا سرمایهٔ نمادین که بر مشروعیت فرهنگی تکیه دارد، سرمایهٔ انضباطی از طریق مداخله در زندگی روزمره، در بدن‌ها، در حافظهٔ جمعی، و در ترس‌های نهادینه‌شده عمل می‌کند. در کرماشان، این سرمایه به‌واسطهٔ تداوم نظامی‌گری، غیبت رسانه‌های مستقل، و تضعیف نهادهای مدنی به‌طرز فزاینده‌ای تثبیت شده. شهر به یک منطقهٔ امنیتی بدل شده که در آن، نه حقوق، بلکه وظایف مطرح‌اند؛ نه خواست، بلکه اطاعت.

اما درست در همین نقطه است که امکان مقاومت پدیدار می‌شود. اگر نظم انضباطی، بدن را به ابژهٔ اطاعت بدل کرده، پس بازسازی بدن به‌مثابه یک «سوژهٔ مقاوم» می‌تواند فعل سیاسی بنیادین باشد. در سال‌های اخیر، موج تازه‌ای از خودآگاهی فرهنگی در میان جوانان کورد در کرماشان دیده می‌شود: از بازگشت به زبان مادری و موسیقی کوردی گرفته تا نقد تاریخی روایت‌های رسمی و ایجاد بسترهای آلترناتیو رسانه‌ای. این‌ها نه صرفاً نشانه‌هایی از بازگشت به سنت، بلکه اشکال نوین کنش سیاسی در سطح میکرو هستند که می‌توانند سرمایهٔ انضباطی را از درون تهی کنند. از این منظر، مسئلهٔ کرماشان نه یک بحران محلی در ایران، بلکه نمونه‌ای فشرده از سرنوشت تاریخی مردمانی‌ست که همواره میان فراموشی تحمیل‌شده و مقاومت حافظه، زیسته‌اند: کوردها. اما در سال‌های اخیر وضعیت ریتم و مسیر متفاوتی به خود گرفته است. آن‌چه در این استان در حال شکل‌گیری‌ست، صرفاً واکنشی به سیاست‌های مقطعی نیست، بلکه تجلی تلاشی‌ست برای بازتعریف خویشتن، بازپیوند با ریشه‌های فرهنگی و بازیابی کرامت جمعی. در این چشم‌انداز، کرماشان دیگر نه پادگانی در حاشیهٔ یک نظم مرکزی که همواره باید قربانی و سپر باشد، بلکه گره‌گاهی زنده در ملتی بزرگ‌تر است؛ ملتی که بر زبان، موسیقی، حافظه و پیوندهای تاریخیِ پویای مردمانش بنا شده. از دل این بازشناسی است که امکان مقاومت‌های پایدارتر، همبسته‌تر و افق‌دارتر پدیدار می‌شود.

آیندهٔکرماشان

استدلال شد که «دکترین امنیتی ایران» بر پایهٔ منطق تبعیض‌محور مرکز–پیرامون و قربانی‌سازی حاشیه شکل گرفته و در عمل نه تنها منجر به تأمین امنیت نشده، بلکه با حذف ساختاری هویت سیاسی و فرهنگی کرماشان، مشروعیت خود را فرسوده است. مفهوم امنیت در این چارچوب، پوششی برای استمرار سلطه و بازتولید سرمایهٔ انضباطی بود؛ سیستمی که از طریق سرکوب آگاهی جمعی و مواردی همچون حذف و مهار زبان مادری بدن‌های کورد را به ابزارهای سیاسی–نظامی تبدیل کرد. شکست اخیر لایه‌های دفاعی تهران و اصابت موشک‌ها به قلب پایتخت، آشکار ساخت که امنیت مبتنی بر «دفاع از عمق» دیگر کارایی ندارد و به‌جای مدیریت تهدید، بحران مشروعیت را تشدید کرده است.

این فروپاشیِ عملکردی نه یک فرصت برای اصلاحات موضعی، بلکه گشودن مسیری برای واسازی ساختاری است. راه‌حل در تغییر جزئی سیاست‌های اقتصادی یا افزایش بودجه رفاهی خلاصه نمی‌شود، بلکه در بازبینی بنیادین رابطهٔ قدرت و هویت است: کرماشان باید از «سپر مصرفی» به «سوژهٔ سیاسی» تبدیل شود. این دگرگونی تنها از طریق بازپس‌گیری حق تعیین سرنوشت – اعم از حق زبان، آموزش، اقتصاد و…– ممکن است. هر گونه تلاشی که به حفظ هژمونی مرکز تن دهد یا به سازوکارهای «اصلاحی» اکتفا کند، بار دیگر ساختار استعماری را تجدید می‌کند.

بنابراین چشم‌انداز رادیکال این است که مقاومت کرماشان فراتر از شکل‌های نمادین یا فرهنگی به یک پروژهٔ سیاسی-اجتماعی تبدیل شود: پروژه‌ای که بر حق تعیین سرنوشت، همبستگی بین مناطق کوردستان، و ایجاد شبکه‌های مردمی برای طراحی و مدیریت زیست‌بوم‌های کوردستانی تاکید دارد؛ و اینجاست که گفتمان ملی کوردستان باید رسالت‌اش را به جا بیاورد و کرماشان را در خود بازمفصل‌بندی کند.

خروج از نسخه موبایل